خرید بک لینک
دلم می خواست بفهمی که نباشی تلخ و سردم شاید دیره ولی حالا می فهمم اشتباه کردم از اون روزی که بهت گفتم به چشمای تو دل دادم نمیدونم چه جوری شد که از چشم تو افتادم واست اصلا مهم نیست که چقد بی تاب و آشفته م از این حسی که بهت دارم نباید چیزی می گفتم منو اصلا نمی بینی با اینکه روبروت هستم دارم پاک میرم از یادت داری پاک میری از دستم نباید وا میشد مشتم با اقرارم به عشق تو خودم رو تو دلت کشتم به جرم اینکه میدونی به جرم اینکه بهت گفتم منو نادیده می گیری ازم رو برمی گردونی واست اصلا مهم نیست که چقد بی

برچسب: نویسنده: پرهام محمدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 19:45

پاییزت را یک نفر هست که بهار کند

و یک نفر کنار فصلهایت با تو قدم میزند

پاییز:

چه خوب است که آن یک نفر

اینهمه کارش را بلد است

آن یک نفر را درست انتخاب کنید

چون اگر غلط باشد

حتما بلد است که حتی بهارتان را زمستان کند

خدا کند پاییز همه مان بهار شود

زمستان همه گرم شود

بهار همان بهار گونه بیاید

گرمای تابستان با خنکیِ حضور همان

یک نفر

به دلمان بنشیند.

برچسب: نویسنده: پرهام محمدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 19:45

نمیدونم الان حال دلتون خوبه ، کنار کسایی که دوسشون دارید نشستیدو دارید با عشق نگاهشون میکنید یا اینکه تنها تو اتاق نشستید یا تو خیابون دارید راه میرید ... اما میدونم دلیل حال خوبتون باید خودتون باشید . اگه کنار کسی هستید و واستون بودنش مهمه ، همین الان بهش بگید که چقدر دوستش دارید و اگر ندارید و تو هجوم درد گم شدید ، دستتونو بزارید روی زانوهاتونو بلند بشید ، تصمیم بگیرید خودتونو دوست داشته باشید و نزارید منِ واقعیتون لابه لای فکر و خیالاتون گم بشه ... حال خوبتونو بسازید ... پائیز به اندازه ک

برچسب: نویسنده: پرهام محمدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 19:45

آنقدر دوستت دارم هاي دروغ شنيده ايم كه ديگر باورمان نمي شود كسي بخواهد واقعي دوستمان داشته باشد! اينقدر رفتن هاي بيخبر ديده ايم ، دلسرد شدن ناديده گرفتن بيرحمي و له كردن كه باورمان تيره و تار شده ؛ كسي هم بخواهد باورمان را جلا بدهد پس ميزنيم و ميرويم او مي ماند و عشقِ نافرجام و فكر كردن به آدمِ بدِ قصه... و ما مي مانيم و خيالِ اينكه دوستمان نداشت و دروغ هاي زيبايي كه گفته...! غافل از اينكه شايد ميانِ اين همه رفتن يكي ماندن را بلد باشد... حس هايمان اينقدر تو زرد از آب در آمده ست ؛ كه اگر بگويی

برچسب: نویسنده: پرهام محمدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 19:45

نمک نشناسی مثل یک بیماریِ مزمن شیوع پیدا کرده است بینِ مردم! مهم نیست تو چقدر خودت را خرجِ حالِ خوبشان کردی! حالِشان که با تو خوب شد، دلیلِ حالِ بدت می شوند! مهم نیست چقدر در گذشته کنارشان بودی! می روند و شیفته ی آدم های تازهِ زندگیِ شان می شوند! مهم نیست تو چقدر دردشان را به جان تهیهی! درد می زنند به جانَت و مهم نیست چقدر بارِ تنهایی شان را به دوش کشیدی! در نهایت تنهایَت می گذراند "لطفاً به فرزندانتان قدر شناس بودن را یاد دهید"

برچسب: نویسنده: پرهام محمدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 19:45

آدمِ اینکه خسته از راه برسی با کوله باری از مقایسه و انتظارِ استقبالِ گرمم را داشته باشی...

من تمامِ زنانگی هایم را در صندوقچه ی مادربزرگ پنهان کرده ام برای کسی

نمیخوام زاپاس عشقت باشم :

که اولينش باشم...

که اولینم باشد...

این همه سال با تنهایی نجنگیده ام برای "نفرِ دوم" شدن!

برچسب: نویسنده: پرهام محمدی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 19:45

صفحه بندی